امتیس
اما تو جدي نگير.. اين الان حال منه. آخر هفته بعدي رو سر کار داشتم با يکي از همکارام مشکل پيدا کردم، مشکل که نه ميشه گفت دلخوري و ناراحتي. اين همکارم ادمي هست که زود عصباني ميشه و بعضي وقتا حرفايي مي زنه در اين مواقع که به قوله خودش بي منظوره ولي بد بيان مي کنه. ايشون سر يه موضوعه کاري عصباني شد در عصبانيتش به من حرفي زد که موجب رنجش من شد و وقتي بهش گفتم به انضمام يه سري حرفاي ديگه نهايتن بدهکار شدم. بازم خدايا شکرت. به هر حال شنبه يه روز جديده، يه روز جديد و من نمي خوام ناراحت و دل شکسته باشم مثل روز 4شنبه، مي خوام مثل هميشه شاد باشم و جيغ جيغ کنم و از محيط اطرافم هم لذت ببرم و از بودن با همکارام نيز هم. من مي تونم مي دونم . اصولن نمي تونم غمگين باشم و نخندم وقتي اينجوري مي شم کلن 180 درجه تغيير مسير مي دم ميشم يک ادم منزوي و گوشه گير که حتي به خنده دار ترين موضوع عالم نمي تونه بخنده انگار خنديدن رو از ياد مي برم و اين براي من بزرگترين شکنجه هستش. مايكل
راننده اتوبوس شهری، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير
هميشگی شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و
تعدادی مسافر پياده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ايستگاه
بعدی، یک مرد با هيكل بزرگ، قيافه ای خشن و رفتاری عجيب سوار شد.. او در حالی كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولی نمی ده» و رفت و نشست. مايكل
كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمی بود چيزی نگفت اما راضی هم
نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلی سوار شد و با گفتن
همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد... اين
اتفـاق به كابـوسی بـرای مـايكل تبديـل شده بـود و خيلـی او را آزار می
داد. بعـد از مـدتـی مـايكـل ديـگـر نمی تواست اين مـوضـوع را تحمـل كنـد
و بـايد با او بـرخـورد می كـرد. امـا چطـوری از پس آن هيـكـل بر می آمد؟
بنابراين در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان
تابستان، مايكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم
پيدا كرده بود. بنابراين روز بعد كه مرد هيكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولی نمی ده» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «برای چی؟» مرد هيكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله ای وجود دارد يا خير! ساختمون جديد يک خونه قديمي و اعيوني هستش، کف سنگ مرمر، همه جا چوب کاري شده، همه جا شيک اتاق هاي برزگ، يک خونه دو طبقه دوبلکس همه چيز تموم خلاصه( نوش جونه صاحبش) خلاصه اسباب هاي ما رو 5 شنبه آورده بودن تو اين ساختمون و هيچ کاري ديگه صورت نداده بودند، نه تميز کاري نه مرتب کاري هيچ کاري. نيروهاي شرکت نظافتي و خدماتي طرف قرارداد شرکت هم از هفته قبل مشغول آماده سازي ساختمون بودند و هستن، آخه اين يک خونه مسکوني بوده و بايد اونرو به تيپ اداراي در بيارن و کارهاي مثل کابل کشي و پارتيشن بندي و غيره دارن. تازه زير زمين رو هم دارن بنايي مي کنن تا تبديل به يک واحد کاري بشه. صبح که ما ها رفتيم ديدم ميزهاي ما رو چيدن و رو هر ميز کارتن وسايل هر شخص بودش، اخه 4شنبه نفري يک کارتن دادند تا وسايلمون رو اون تو بذاريم، وقتي در کارتن ها رو باز کرديم ديدم کارتن ها مال ما نيست يعني نه اينکه نيست ها يعني يکي دراشون رو باز کرده بودند اخه رو هر کارتن اسم خودمون رو نوشته بوديم و با چسب چسبونده بوديم اما چسبا باز شده بودند و در کارتن ها عوضي شده بود کلي خنده بازار داشتيم سر اين قضيه. بعدش دستمال برداشيم و شروع کرديم به تميز کاري و صابوندن وسايل که نمي دونم تو اسباب کشي چه بلايي سرشون اومده بود که اون همه کثيف شده بودند. کلي خنديدم و مسخره بازي دراورديم و هي از خودمون عکس و فيلم گرفتيم. اخرش وقتي تمام وسايل رو چيديم و اتاقمون رو تزيين کرديم مثل جوان هاي مرتب و شيک شروع کرديم عکس هاي هنري از خودمون گرفتن که تو هر کس يه ژست مي گرفتم و کلن شاد بوديم برا خودمون. رو تخته وايت برد هم تاريخ زديم و اساميمون رو به عنوان بدها نوشتيم به اضافه يه سري چيز هاي ديگه، ظهر که مدير عامل مون اومد تا ببينه ماها چه مي کنيم و اوضاعمون چه طوره، وقتي چشمش به تخته و نوشته هاي اون افتاد چندان خندهاي موزيانه اي زد که آره بابا حالا دارم براتون و ا اين جور صوحبتا. کلن روزه شادي بود. شکر خداي به حق اين شب عزيز حوائج همه رواگه به صلاح هستش براورده کن و اگه هم به صلاح نيست صلاح را انگونه که هست مقدر فرما. فردا ميرم حرم اصلن تو کتم نمي ره ادما چه طور مي تونن بد قول باشن و به قول ها و قرار هاي که ميزارن پاي بند نباشن. از وقتي که يادمه همين جوري بودم وقتي که يکي بدقولي مي کرد کلن ناراحت مي شدم واي به اون روزي که عزيزانم بد قول مي شدن کلن در اعصاب و رفتار من فاتحه خوانده مي شد اساس الان هم همين طور هستم و اروم نمي شم مگه اون فرد دليل قانع کننده اي داشته باشه داشتم فک می کردم که ما ها یه سری حرفا ی بی معنی رو معمولن تو گفتار روزانه مون به کار می بریم که هیچ بار معنایی ندارن اما ما به اونا معنی می دیم و اینقد اونا را به کار می بریم که هم برای ما و هم برای اطرافیانمون عادی میشه و میشه یه کلمه و یا یه جمله عادی تو دستور زبان. از این دست کلمات زیاده چه اونایی که بواسطه سریال های فخیم یاد میگیریم و چه اونایی که زایده خلاقیت و نبوغ خودمونه. من خودم به شخصه از این کلمات زایاد دارم و کلن دستور زبان و گفتار مخصوص به خودم رو دارم، جملات رو جور خاصی بیان می کنم که از نظر خودم خاص نیست و همین طور از نظر اطافیانم چون براشون طبیعس شده این جور حرف زدنم و منو با این مدل حرف زدن میشناسن. نمونه ش اینه که من معمولا قواعد بیان جمله رو رعایت نمی کنم اینکه فعل این جا و فاعل اونجا و مسند و صفت و مفعلول و غیر همه سر جاشون باشن، معمولا همه رو هر جای به کار می برم از آخر جمله که میبینم فعلم کم هستش یه مصدر تهش میزارم ادمایی مثل من زیادن و وقتی که افرادای تازه با ما آشنا میشن و تازه با ما هم کلام میشن معمولن نوع گفتارمون براشون عجیبه اما بعد عادت می کنن، اما این عادت کردن و این نوع حرف زدن باعث میشه که هر روز تعادا کلمات بع معنی تو گفتار عامیانه زیاد بشه و هر روز ما از اون نوع گفتار فارسی که شاید ۱۰ سال پیش رایج بوده دور بشیم. شاید هم علت تغییر زبان تو همه این سالها همین باشه! احوال شما چه گونه می باشد خوبین یا بهترین؟ آقا من یه روز نشستم یه عالم چیز نوشتم یهو همش پرید، منم نیست خیلی فعالم نشستم همشو نوشتم دوباره کلن خیلی وقته چیزی ننوشتم، یادمه که تو اون پست از گذشت روزها گفته بودم و. اینکه چه همه زود گذشت پارسال تا الان و چه همه اتفاق های ریز و درشت افتاده و یا اینکه من با کیا دوست شدم، از کیا دور شدم، کیا رو پیدا کردم و یه عالم چیز های دیگه که همه تو همین مایه بودن. پارسال برای شبه ۲۳ با آسیه رفتیم حرم، خیلی خوش گذشت خیلی حرف زدیم و کلی خندیدم هنوز میرم سر کار همون شرکت قبلی با همکار های دل خجسته ای که کاملا ادم رو شاد می کنن و هر روز ماجراهایی با هاشون دارم و از این صوبتا. ۲ هفته پیش که ازمون پیام نور بود رفتم شرکت کردم حالا نیز من اصلن خونده بودم با اعتماد به نفس در حد لالیگا رفتم سر جلسه و کلن سوال رو می خوندم از هرگزینه هم که خوشم میومد میزدمش آقا من کلن با این فیس بوک حال می کنم خیلی باحاله مخصوصا فیلم های که بچه ها میزارن بعضی هاشون خیلی خنده دار هستند. چند روز پیش یکی از همکاران کارتون Shaun.The.Sheep رو بهم داد خيلي باحالن،يه مشت گوسفند احمق و باحال ، كلي مي خندم اد دست كاراشون. يه سريال ديگه هم شروع كردم به اسم Fringe اونم باحاله، و همه اينا جدا از فيلم هايي هست كه از بروبچ مي گيرم و نگاشون مي كنم، كه بهترينشون اينا بودن: awake 2007 Eagle.Eye-2008 Taken UP Ice Age 3 Dawn Of The Dinosaurs و يه چند تاي ديگه كه اسماشون يادم نيست تو اين مستند داشت نشون مي داد كه اين شاه و ملكه هيچم ادماي خوبي نبودن و اوضاع مردم در زمن اونا خيلي بد بوده و شاه و نفر تي تي هم خيلي مشكل داشتن. نفر تي تي كه كلن تريپ بد جنسي داشته و در اخر هم كودتا مي كنه و ... حالا من موندم كه اين چيزاي كه تو اين مستند نشون داد درسته در مورد اين شاه و ملكه و اوضاع مردم شون و يا اون چيزي كه سلحشور تو سريالش به تصوير كشيده
مصدر ه بودن، هستن و یا فعل می باشد و .. کار هم به این ندارم که این فعل تو این جمله اصلن بار معنایی داره یا نه، به نوعی برام تبدیل به یک قاعده شده، و یا کلماتی رو استفاده می کنم که بار معنایی نداره و کسی که دفعه اول اونا رو میشنوه نمی تونه بفهمه من چی می گم و منم خیلی شیک معنی جمله ای که این کلمات توش به کار رفته شده رو میگم، به قول یه کی از دوستام من کلن به زبان فارسی اسیب می زنم با این نوع حرف زدنم.
.
فک کن من یه میر طولانی از نمیدونم میدون کجا بود تا حرم رو پیاده رفتیم و تمام اون راه رو حرف می زدیم وقتی هم رسیدیم وسط دعا بود ما هی سعی می کردیم دعا گوش بدیم و اگه فک کردین که ما حرف زدیم و اس م اس بازی کردیم سخت در اشتباهید![]()
فک کن وقت امتحان ۱۵۰ دقیقه بود من ۳۰ دقیقه تموم کردم وقتی خواستم برگم و بدم مراقبه بهم گفت هنوز یه عالم وقت داری هااااا نمی خوای بیشتر فک کنی؟ منم گفتم من اصلن نخوندم و همه رو شانسی زدم
بیچاره یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد که نگوو.![]()
| Design By : Night Skin |

